234
ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا
مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا
بلا درست بلایش بنوش و در می بار چه می گریزی آخر گریز توست بلا
پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیست میان خلق نشستست در خلاست خلا
زهی پیاله که در چشم سر همی ناید ز دست ساقی معنی تو هم بنوش هلا
235
مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا
سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من که خاطرش بگرفتست این غبار چرا
ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا
چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود دمید از دل مسکین هزار خار چرا
چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل در آن لبست همیشه گشاد کار چرا
میان ابروی خود چون گره زند از خشم گره گره شود از غم دل فکار چرا
زهی تعلق جان با گشاد و خنده او یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا
جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند نه روز ماند و نی عقل برقرار چرا
یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید چرا رمید ز ما لطف کردگار چرا
مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم وگر نه خوبی او گشت بی کنار چرا
برون صورت اگر لطف محض دادی روی پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا
236
مبارکی که بود در همه عروسی ها در این عروسی ما باد ای خدا تنها
مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید مبارکی ملاقات آدم و حوا
مبارکی ملاقات یوسف و یعقوب مبارکی تماشای جنه الماوی
مبارکی دگر کان به گفت درناید نثار شادی اولاد شیخ و مهتر ما
به همدمی و خوشی همچو شیر باد و عسل به اختلاط و وفا همچو شکر و حلوا
مبارکی تبارک ندیم و ساقی باد بر آنک گوید آمین بر آنک کرد دعا
237
یار ما دلدار ما عالم اسرار ما یوسف دیدار ما رونق بازار ما
بر دم امسال ما عاشق آمد پار ما مفلسانیم و تویی گنج ما دینار ما
کاهلانیم و تویی حج ما پیکار ما خفتگانیم و تویی دولت بیدار ما
خستگانیم و تویی مرهم بیمار ما ما خرابیم و تویی از کرم معمار ما
دوش گفتم عشق را ای شه عیار ما سر مکش منکر مشو برده ای دستار ما
پس جوابم داد او کز توست این کار ما هر چه گویی وادهد چون صدا کهسار ما
گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار ما زانک که را اختیار نبود ای مختار ما
گفت بشنو اولا شمه ای ز اسرار ما هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما
گفتمش از ما ببر زحمت اخبار ما بلبلی مستی بکن هم ز بوتیمار ما
هستی تو فخر ما هستی ما عار ما احمد و صدیق بین در دل چون غار ما
می ننوشد هر میی مست دردی خوار ما خور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما
چون بخسپد در لحد قالب مردار ما رسته گردد زین قفص طوطی طیار ما
خود شناسد جای خود مرغ زیرکسار ما بعد ما پیدا کنی در زمین آثار ما
گر به بستان بی توایم خار شد گلزار ما ور به زندان با توایم گل بروید خار ما
برچسب:
نویسنده: nilofar
تاريخ: چهارشنبه
1 خرداد
1392 ساعت: 23:07